حرف های دل یه دختر خسته

فریادی و دیگر هیچ...

اتفاق ساده

دل شکستن چاره اش سنگ نیست. دل من با نگاهی سرد نیز می شکند! عشق با غرور زیباست ولی اگر عشق را به قیمت فروختن دیوار غرور گدایی کنی.... آن وقت است که دیگر عشق نیست... صدقه است!

 

آن کس که می گفت دوستم دارد عاشقی نبود که به شوق من آمده باشد. رهگذری بود که روی برگ های خشک پاییزی راه می رفت. صدای خش خش برگ ها همان آوازی بود که من گمان می کردم می گوید:" دوستت دارم! "

می گویند 3 چیز زاده عشق نیست: جدایی، سفر، فراموشی. ولی آن زمان که تو مرا تنها گذاشتی و فراموشم کردی من لحظه لحظه عاشقت شدم.

دیروز را سوزاندیم برای امروز... امروزمان را گذراندیم برای فردا و فردایمان دیروزی دیگر! این است بازی پوچ ما انسان ها...

دلم چندین سال است روزه ی عشق گرفته است! اذان افطارش را تو بگو... تنهایی یعنی ذهنم پر از تو و خالی از دیگران است اما کنارم خالی از تو و پر از دیگران است.

پ.ن:      حواست هست داغونم.....؟!

اتفاق ساده

+ نوشته شده در  شنبه 1 مهر1391ساعت 6:24 قبل از ظهر  توسط سپیده  | 

شعری برای تو

تسبیح به دست می گیرم. چشمانم را می بندم. یکی از دانه های تسبیح را انتخاب می کنم. شروع می کنم به زمزمه کردن: دوستم دارد... دوستم ندارد... دوستم دارد... دوستم ندارد...!! وقتی می گویی "ما" عاشقانه ای است که می تواند به اندازه ی یک دیوان معنی داشته باشد. همان مایی که از یکی شدن من و تو است. بین شلوغی دنیا فقط تو را می خواهم. خودت را از من نگیر...

اگه چشمات منو می خواست تو نگاه تو می مردم

                                                           اگه دستات مال من بود جون به دستات می سپردم

کنار میز چوبی همیشگی می نشینم. جای خالیت همانند قهوه ی تلخ به رخ می کشد نبودنت را... تمام "امن یجیب" های دلم را گره زده ام به کلماتت و روانه ی آسمان کرده ام. خان خوب خواب و خاطره! من مطمئنم خدا تو را برای دلم نگه می دارد. از تو چه پنهان... گاهی برایم انقدر خواستنی می شوی که شروع می کنم به شمارش تک تک ثانیه ها برای یک بار رسیدن به بوی تنت... هر کجا بروی، مرا خواهی دید. یک شب... تمام شهر را دیوانه وار با خیالت قدم زده ام. تسبیح نیستم اما نفسم را به شماره انداخته است شوق  دست های تو... لحظه هایم مال تو... به قیت صفر تومان. همین که تو کنار من باشی ثروتمندترین آدمم. من از تو سبز می شوم و تو از من ! به هم که گره بخوریم بختمان باز م یشود و خوشبختی قسمتمان... نگران نباش. نمی شود دوستت نداشت. لجم هم که بگیرد از دستت دفترچه خاطراتم پر می شود از فحش های عاشقانه!!

پ.ن: دل بکن از عشقت من بی تو می میرم....

08896260598318248975.jpg

+ نوشته شده در  جمعه 20 مرداد1391ساعت 6:22 بعد از ظهر  توسط سپیده  | 

سفر در هوای تو

آسمان هم که باشی بغلت خواهم کرد. فکر گستردگی واژه نباش. همه در گوشه ی تنهایی من جا دارند. پر از عاشقانه ای تو... دیگر از خدا چه بخواهم؟! روی دیوار، روی سایه ای که به جا مانده از تو چشم می کشم و دهانی که بخندد به این  همه تنهایی و انتظار... این خانه بعد از تو فقط دیوار است و تکه ذغالی که خط می کشد نیامدنت را... سرم را می چسبانم به تو. با همه ی وجودم بو می کشمت. ریه هایم پر می شود از تو...! قند لبانت نمک گیرم کرد! نمی دانم فشارم بالاست یا قندم؟! باران که می زند همه چیز تازه می شود جتی داغ نبودن تو... بند بند وجودم به بند بند وجودت بسته است. با این همه بند چقدر از هم دوریم. فقط برای یک بار دیگر بگذار دستانت را بگیرم. چشمانم را دیگر باز نمی کنم با دیدن این همه جای خالی تو. عاقبت مرا می کشد یا کور می کند. آن شب که ماه عاشقانه هایمان را تماشا می کرد، آن شب که شب پره ها عاشقانه تر نور را می جستند و اتاقم سرشار از عطر بوسه و ترانه بود، دانستم تو پژواک همه عاشقانه های تاریخی... ! خدا را چه دیدی؟! شاید یک روز در کافه ای دنج و خلوت، این کلمه ها و نوشته ها صوت شدند برای گوش ها یتو که روی صندلی رو به  روی من نشسته اس و برای یک بار هم که شده چای تو سرد می شود بس که خیره مانده ای به من...! هوایت که به سرم می زند دیگر در هیچ هوایی نمی توانم نفس بکشم! عجب نفس گیر است هوای بی تویی! من تو را نمی سرایم تو خودت در واژه ها می نشینی... خودت قلم را وسوسه می کنی و شعر را بیدار می کنی!! در بدرقه ی چشمان تو نمی توان غربت را فراموش کرد و کوچه سراسر می شود از وداعی عاشقانه... بزرگ راه های مهندسی ما را به هم نمی رساند. عشق با قوانین بیگانه است. از بیراهه ها بیا برای دیدن کسی که عمریست دوستت دارد!

پ.ن: دلم گرفته.....

پ.ن: اینجا بدون تو آواره رو سرم 

0gogvs5qnw75gxbo73at.jpg

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 13 مرداد1391ساعت 10:1 بعد از ظهر  توسط سپیده  | 

دوزخ دنیا

آزاردهنده س که بعضی بعضی وقتا تو گیجی و سردرگمی بمونی. بعضی حرفا هستن که نباید به هیشکی بگیشون. بعضی حرفا هست که باید بگی ولی کسی نیست که بهش بگی. وایه همین این حرفا رو باید بریزی تو خودت. تو خودت نگهشون داری و اونوقت فقط خودت بدونی و خدا. خودت بدونی و این قلب شکستت. خودت بدونی و این ذهن پریشون. خودت بدونی و اون اشکات. ولی بعضی وقتا نباید بذاری حتی همون دونه های سرد روی گونه هات جاری بشه. چون اونوقته که باید جواب پس بدی. بابت تک تکشون. بابت چشمای پف کرده ت. بابت صورت سرخت. دلم می خواد برم یه جای خیلی خیلی دور که هیچ کس نباشه. هیچ کس نباشه که حرفاتو بشنوه و اشکاتو ببینه. اونوقت اونجا زیر بارون تا جایی که دلت می خواد و می تونی داد بزنی و گریه کنی. شاید یه کم خالی بشی. شاید یه کم دردات فروکش کنه. ولی این چه خیالاتیه که داری؟ تو تو این خونه حبس ابدی! می فهمی حبس ابد؟! تنها کاری که می تونی بکنی اینه که یه بارون شدید گیر بیاری و تا جایی که می تونی زیرش زار بزنی.

بعضی حرفا هستن که واقعا دل گرمت می کنه. مثه حرفای پدرت :" تو واسه من عزیزترینی! عذاب کشیدن تو واسه من خیلی سخته!" با اینکه چهره اش این چیزا رو نمی گه ولی باورش دارم. حرفاش از ته دلشه. با اینکه دورتر آدمه و به ظاهر خیلی خوشحالی ولی از تو تنهایی. ظرف درد و دل همه هستی ولی خودت هیشکیو نداری که باهاش درد و دل کنی. از ته دل می خندی و باعث خنده ی دیگران می شی ولی روحت و وجودت غمگینه. همه باهات راحتن ولی تو با هیشکی راحت نیستی. همه فکر می کنن همه چیو فراموش کردی ولی همون به ظاهر فراموش شده هاس که داره اشکاتو در میاره. داره داغ دلتو تازه می کنه. یه عالمه حرف عذاب آور، یه عالمه زخم زبون، یه عالمه چهره ی... گفتنش سخته...

پ.ن: شعر خوشبختیت آرزومه از سیامک عباسی با این متن مرتبطه.

پ.ن: همه در خواب بودند که خاکسترم را باد برد. اکنون نه چیزی از من مانده و نه از...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 مرداد1391ساعت 8:59 بعد از ظهر  توسط سپیده  | 

تو نیستی که ببینی.....

صندلی های حیاط پر برف دیشب.... و تو کی می آیی؟ که شود آب همه ی برفهایی که نبودنت را فریاد زده! دیشب که نمی دانستم به کدام یک از گریه هایم بگریم، خندیدم! بیزارم از خواب هایی که مرا هر شب به آغوش تو می آورند و صبح با اشک از تو جدایم می کنند.

صدای قلب نیست... صدای پای توست که شب ها در سینه ام راه می روی...! کافیست کمی بایستی...! هر کس یا شب می میرد یا روز... من شبانه روز.

همه گفتند تو عاشق او هستي. هر چند می دانستم همه عاشق اویند. می ترسیدم نکند راست بگویند؟ من بی تو شعر خواهم نوشت تو بی من چه خواهی کرد؟ اصلا یادت هست که نیستم؟! بگو کجا پنهان شده ای که در قهوه ی سرکشیده هم فالگیر پیدایت نمی کند...؟

یک استکان چای داغ مهمان منی کنار پنجره بخار گرفته وقت تنهایی ات. نوش جان! چای وفاداری من همیشه تازه دم است.

باران می بارد. بدون چتر زیر باران قدم می زنم... در زیر باران اشک می ریزم تا تو نبینی اشک هایی که در پس غرورم سالهاست نریخته ام. من سرم را بالا می گیرم. چون بازی را به کسی باخته ام که با خبانت برده بود. می خواهم بنویسم، نمی توانم. یک کلمه به ذهنم می رسد:" تو..." . تمام شد. این هم نوشته امروز من! دلگرم کدامین امیدم که درانتظار بازگشت توام؟ رفتی که با بهار بازآیی ولی افسوس! خزان آمد و رفت، تو نیامدی.

تو چه می فهمی حال و روز کسی را که دیگر هیچ نگاهی دلش را نمی لرزاند...؟!

پ.ن: واسه چی برگشتی؟! آخه چـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرا؟! چرا دوباره داغ دلمو تازه کردی؟!

پ.ن: دارم می سوزم تو این دوراهی و سردرگمی. خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا! به دادم برس!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 بهمن1390ساعت 10:54 قبل از ظهر  توسط سپیده  |