|
صندلی های حیاط پر برف دیشب.... و تو کی می آیی؟ که شود آب همه ی برفهایی که نبودنت را فریاد زده! دیشب که نمی دانستم به کدام یک از گریه هایم بگریم، خندیدم! بیزارم از خواب هایی که مرا هر شب به آغوش تو می آورند و صبح با اشک از تو جدایم می کنند.
صدای قلب نیست... صدای پای توست که شب ها در سینه ام راه می روی...! کافیست کمی بایستی...! هر کس یا شب می میرد یا روز... من شبانه روز. همه گفتند تو عاشق او هستي. هر چند می دانستم همه عاشق اویند. می ترسیدم نکند راست بگویند؟ من بی تو شعر خواهم نوشت تو بی من چه خواهی کرد؟ اصلا یادت هست که نیستم؟! بگو کجا پنهان شده ای که در قهوه ی سرکشیده هم فالگیر پیدایت نمی کند...؟ یک استکان چای داغ مهمان منی کنار پنجره بخار گرفته وقت تنهایی ات. نوش جان! چای وفاداری من همیشه تازه دم است. باران می بارد. بدون چتر زیر باران قدم می زنم... در زیر باران اشک می ریزم تا تو نبینی اشک هایی که در پس غرورم سالهاست نریخته ام. من سرم را بالا می گیرم. چون بازی را به کسی باخته ام که با خبانت برده بود. می خواهم بنویسم، نمی توانم. یک کلمه به ذهنم می رسد:" تو..." . تمام شد. این هم نوشته امروز من! دلگرم کدامین امیدم که درانتظار بازگشت توام؟ رفتی که با بهار بازآیی ولی افسوس! خزان آمد و رفت، تو نیامدی. تو چه می فهمی حال و روز کسی را که دیگر هیچ نگاهی دلش را نمی لرزاند...؟! پ.ن: واسه چی برگشتی؟! آخه چـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرا؟! چرا دوباره داغ دلمو تازه کردی؟! پ.ن: دارم می سوزم تو این دوراهی و سردرگمی. خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا! به دادم برس!
مغزم خسته س. گلوم درد می کنه. چشام تار می بینه. به یه نقطه زل زدم و نمی دونم دارم به چی فکر می کنم. شاید به هیچی... چونه ام شروع به لرزش می کنه. کم کم احساس خیسی روی صورتم حس می کنم. اشکم دوباره سرازیر شده. وجودم دوباره لبریز شده از درد و غم و اندوه... سریع صورتمو پاک می کنم تا کسی متوجه نشه. ولی تا کی می خوام پنهون کنم؟ تا کی می خوام هیچی رو به کسی نگم؟ تا کی می خوام خودمو خفه کنم؟ تا کی می خوام بشینم جلوی پنچره و دونه های بارونو نگاه کنم؟ دلم می خواد دوباره برگردم به اون زمان که روی پل عابر پیاده اتوبان نیایش از ته دل داد زدم. کاش اون موقع اشکامم می ریختم. اونه سوال مستر حاجیان خیلی ذهنمو مشغول کرده:" اگه متولد نمی شدی چه اتفاقی تو دنیا می افتاد؟" شاید هیچی... شاید خیلی اتفاقا... شاید خیلیا بدون من زندگیشون بهتر بود... شاید خیلیا بدون من زندگیشون معنا نداشت... تا کی می خوای این مانعو تو گلوت نگه داری؟ تا کی....؟ تا کی....؟ دستام دون دون میشن. احساس سرمای کمی وجودمو فرا می گیره... به خودت بیا! ناتانائیل! زندگی تو خیلی قشنگ تر از این حرفاس. تو کسایی رو داری که دوست دارن. بهت احترام می ذارن. برگرد به زندگی سابقت... زندگی تو خیلی قشنگه.... پ.ن: ناتانائیل در عبری به معنای هدیه ی خداس. پ.ن: هیچ گاه نخواهم بخشید تو را. تو را که شادی زندگی ام را در دستانت له کردی.....
اين بچه هاي مام که خوره ي سوتي هستن. اينم سوتي هاي هفته بعد امتحانا:
رفته بوديم موسسه رويان داشتيم يه کليپ مي ديديم که يهو برقا رفت و ما همه برگشتيم سمت تخته. تقريبا ميشه گفت که هوا تاريک بود. مونا که داشت تخته رو نگا مي کرد يهو برگشت گفت:" خام ميشه چراغا رو روشن کنين؟" تو فيزيک داشتيم در مورد پي و پي دوم صحبت مي کرديم که آوا اومد واسه مونا توضيح بده و بگه که يعني تو ربع دومه و اينا بعد يهو جو گرفتشو گفت که تو ربع دومه! حاليت نيست؟! خب ديگه فقط ماها که رياضي هستيم مي فهميم!!!!!!! شيخ قزائي داشت يه نکته مي گفت و گفت:" : " و من نوشتم" دو نقطه" سنا اومد بگه منو بنگر، گفت: " منو برگرد" هاني اومد بگه تو چته؟ گفت تو چيه؟ هاني کلا قاطي کرده بود پاره خطو ميگه پاره تخت. جواهري داشت مي گفت مي خوايم AB رو به ۵ قسمت مساوی تقسیم کنیم. هانی گفت خب خط کشمونو به ۵ قسمت تقسیم می کنیم!!!!!!!!! رودگر داشت حروف فعلای مضارع و حروف ناصبه رو درس می داد که سنا پرسید:" این حروف ناصبه رو چرا بعضیاشو ساکن گذاشتین بعضیاشو نه( هر چند این بشرم عقل نداره که آخه آدم همه اعرابو که نمی ذاره)؟ خانوم نفهمید چیو داره میگه. مونا وسط کلاس داد زد:" خانم اَِنا رو میگه دیگه! خانوم زهرا برگشه به مونا میگه:" کٍرٍم می خوام. " مونا میگه:" کٍرٍم واسه چی؟ من نمی خوام!!!!!" خانوم زهرا دبستانو گفت دٍبٍستان. آمادگی دفاعی رو هم گفت: اٍمادگی دفاعی! و این قسمت که از همه جذاب تره غلط های املایی بچه های ما سر امتحان آمادگی دفاعیه: زایعات، وضايف، اثابتٰ، درسدد، تعيينو نوشته تايين، طمع غذا، اسطراري، جوب آب، حراصت و .........
دلم گرفته. يه بغض گنده داره گلومو مي سوزونه! يه عالمه درد که تو خرخره ام گير کرده. همه فکر مي کنن حرف زدن خيلي آسونه. نه اينجوري نيست! يه چيزايي هست که تو واقعا نمي توني اونا رو به زبون بياري يا اگرم مي توني نبايد بگي! يه عالمه حرف، به سري گله، يه دنيا درد، يک عالم حرف نگفته... کلي حرف که آدمو مي سوزونه. کلي حرف که نمي توني به زبون بياريشون. کسي نيست که به حرفات گوش بده. آهاي ديوارا! اي مدادا! آي کاغذاي سفيد! پس چرا لال شدين؟! پس چرا جواب نمي دين؟!
اشکال نداره...! همينشم خوبه! همينشم دلگرميه! حداقل حرفامو به يکي مي زنم حتي اگه جوابيم نمي شنوم... حرف بزنين ديگه لعنتيا! به من زل زدين که چي؟ لذت مي برين از شنيدن اين همه درد و حرف؟! فقط يک کلمه... يک کلمه آرامش بخش؛ شايد مثل " اشکال نداره... زندگيه ديگه!" حالا ديگه کم کم داره باورم ميشه که روانيم. گاهي وقتا انقدر قشنگ با مدادم حرف مي زنم که انگار عاشق و معشوقيم! مگه همين مداد حرف منو بفهمه! گاهي وقتا که خونه ساکته انقدر آروم و غمگين با ديواراي اتاقم حرف مي زنم که انگار ديوارا تنها کسايي هستن که توي اين دنيا دارم! انقدر خوب با اين کاغذ و اين خط ها صحبت مي کنم که انگار منم و زندگي و اين دفتر....!
نگاهی کرد و من را دربه در کرد یقین کرد عاشقم بعدش سفر کرد
شکستی خورد و آمد تا بماند ولی من رفته بودم او ضرر کرد حماقت یعنی من... یعنی من که چه ساده لوحانه پایه شده بودم برای خیالت که تخت شود تا با هر که دلت خواست هرزه گی را روی آن معنا کنی! من که شاعر نبودم... کلمات و واژه هایم کنارهم قرار نمی گرفتند؛همگي با هم غريبه بودند. حالا ديگر خوب ياد گرفته اند از تو با هر غريبه اي خوابيدن را... شيرين نمي شود طعم تلخ دروغ هايي كه به خوردم داده اي. كار از حلوا حلوا كردن گذشته است. آنقدر تمام عشق و احساس هايم را برايت پخته و گرم كرده بودم كه مي ترسيدي لب بزني. مبادا دهانت بسوزد. آنقدراز عشق من لب نزدي تا از دهانت افتاد... قسم مي خورم ديگر حتي نامت را در نوشته هايم نخواهي شنيد. روي جلد دفتر بزرگ نوشته ام:" لعنت بر پدر و مادر كسي كه در اين مكان آشغال بريزد..." آدم فهميده اي بود. خوب مي دانست كجاها خود را به نفهمي بزند. از چه بنويسم؟ از آرزوهايي كه نشكفته خزان زده شده اند؟ يا از تمام احساساتم كه زير پاشنه هاي هوس هاي تو تكه تكه شد؟ تا آخر دنيا همين است... آن يك يوسفي هم كه به كنعانش برگشت استثنا بود... تو غمت را بخور... اين روزها خودم كبريت براي دود كردن دارم. تو ديگر كبريت براي آتش زدن روح و روانم نكش لعنتي! باور نكنيد... اين ها همه شايعه است كه در جامعه اعتياد رو به گسترش است. امروزه همه ورزشكار شده اند در رشته ي "موش دواني" ! برايم نامه نوشته بود:"چقدر خوبه كسي هست که وقتي بهش فكر مي كني انقدر گرم مي شي كه يادت مي ره اتاقت چقدر سرده!"اي لعنت براين يارانه ها كه همه از ترس قبض هاي آخر ماه از سرماه عاشق شده اند... سيب همان است اما من ديگر آدم نمي شوم. دلم سيب ميخواهد نمي خواهي آدم شوي؟ سيب را براي خودت نگه دار، ديگر هوايت به سرم نمي زند. اين روزها هلو هاي پوست كنده بيداد مي كند....
به چه می خندی تو؟ به مفهوم غم انگیز جدایی به چه چیز؟
به شکست دل من یا به پیروزی خویشٰ، به چه م يخندي تو؟ به نگاهم که چه ساده تو را باور کرد يا به افسونگري چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد، به چه مي خندي تو؟ چرا ساکت نمي شوي؟ صداي نفس هايت در آغوش او از اين راه دور هم آزارم مي دهد! لعنتي... آرام تر نفس نفس بزن! تو کيستي؟ هان! يادم آمد. تو هماني که آمدي و نماندي و رفتي... و من همانم که آمدم و ماندم و ماندم. کرمي زشت و تنها بود. پيله بست. پروانه شد. زيبا شد و رفت. حکايت توست با من. اوج گرفتي شديم مال ديگري! سرم را از ته تراشيده ام شايد خاطرات دستانت از ياد گيسوانم برود! گفته بودم م يکشمت آخر... امروز دم غروب وقت اذان... دلم را با اشک آب دادم، رو به فبله خواباندمش... يک، دو، سه... تمام شد. ديگر بهانه ات را نمي گيرد. لطفا به من عشق تعارف نکنيد. سيرم... از بس گول خورده ام. اينک اعتراف من: بي کس و کار شده ام اما هنوز مثل تو بي همه چيز نشده ام... هي لعنتي مي خواهم توصيقت کنم... خياط نبودي... اما خوب وصله هاي جور و ناجور به من زدي! آشپز نبودي...اما چه آش چربي برايم پختي! کفاش نبودي... اما چه به اندازه کفش هاي رفتنم را دوختي! و من ديوانه نبودم.... اما چه ديوانه وار دوستت داشتم! جوينده يابنده است دروغي بيش نيست. همه جا را به دنبال نخود هاي سياهي مه خواسته بودي گشته ام؛ فتوشاپ بيداد م يکند اين روزها! آب از سر من خيلي وقت است گذشته... کمر بسته ام به خود کشي... بي خيال هم نمي شوم... اين سيگار هاي تلخ و آن خاطرات با من هم دستند. هر چه من دل دادم تو دل بردي. دل ها خوب بر خورده بودند اگر زير و رو نمي کشيدي... شک ندارم سفره ي دلم را که باز کنم همه سير مي شوند. سايبانم را ربود او بي درنگ آسمانم بومکي بي آب و رنگ ماه من در يک کسوف سرد و شاد آرزو هايم همه بر دست باد ني ليک ب رغصه هايم شعري سرود عشق من با بي وفايي جان ربود
قصه بخوای میگم برات، بخواب پيش عروسكات چشماي نازتو ببند، يه روي اين دنيا بخواب خودم كنارت مي مونم، واست لالايي مي خونم تا خواباي خوب ببيني، ماهو با دستات بچيني داداش ناز كوچولو، ديگه نترسي از لولو خواهر كنارت مي مونه، برات لالايي مي خونه اما بزرگتر كه بشي، مثل كبوتر كه بشي يه روز با هم پر مي زنيم، به آسمون سر مي زنيم مي پرسيم از فرشته ها، از همه ي ستاره ها كجا خونه داه خدا، كجا خونه داره خدا پ.ن: اين پستو فقط براي داداشم فرستادم! و اين عكسم عكس داداشمه! پ.ن: با اینکه خدایی بدبختم می کنی ولی تو دلم خیلی جا کردی پسر!
ادبیات و از بر کردن ۹درس سنگین تاثری زیادی روی عبدو گذاشته بود و ایشون رستمو گفتن رشتم.
داشتم واسه سارا هندشه توضیح می دادم که اجزای متناظرو گفتم اجزای مترازن و با اعتماد به نفس بقیه ی صحبتمو ادامه دادم. وقتی رفتیم تو سالن امتحانات وسط امتحان غرق یخ مسئله هندسه بودم و آبتباتمو گذاشته بودم گوشه لپم که یهو یه دست اومد جلوی میزمو آشغال آبنباتمو برداشت. سرمو بلند کردم و با کمال تعجب فهمیدم که عبدی بوده و خواسته آشغالشو بندازه تو سطل آشغال. از عبدی این کارا بعید بود. منم که آب شدم از خجالت. سارا یه کارت خریده دود می کنه. والا من نمی دونم تو کله این بشر عقله یا گردو اونم از نوع پوکش! آخه بچه خوب بگو بیب می کنه، بوق مي زنه، چه مي دونم.... امروز كه امتحان ديني داشتيم تقريبا مي شه گفت خيليا سوتي دادن كه ما به بعضياش اشاره مي كنيم. سارا بانوي عزيز جوانمردانه رو گفت جوانميدانه و لهو و لعبو گفت لهو و لوب. عطيه خانم تمام و كمالو گفت كمام و تمال. شخص شخيص بنده بيدار مي شمو گفتم روشن ميشم و خواهر عزيزم سارا رو سالا صدا كردم و اما قشنگ ترين صوتي امروز.... خانوم زهرا داشت تو راهرو راه مي رفت و مي گفت كه آره اگه رضي اينجا بود اصلا نمي تونست با مير عمادي كنار بيادو اين يارو برگشته به فائزه مي گه مگه اينجا چاله خونه س؟ توجه داشته باشيد چاله خونه نه چاله ميدون. امروز uno آورده بودیم داشتیم بازی می کردیم و بنده که متصدی مورد اعتماد بانک بودم یک جر زنی هایی کردم که تا حالا تو عمرم نکرده بودم. همه کارتای ۴+ و ۲+ رو جمع کردم و بین بچه ها پخش کردم. بعد با بچه ها دست به یکی کردیم تا بالاخره به رسی ۲۰ کارت رسید. قشنگ تر از همه این بود که بعد از دست به یکی با بچه ها یه کیمیا ۱۴ کارت رسید که همه سبز و زرد بودن. آخرای بازیمون بود که این غول بی شاخ و دم( میرعمادی) با اون شلوار طلایی و چشمای مثل ازرق شامیش اومد تو نماز خونه و من و رسی نشستیم رو کارتا. جونم براتون بگه که قطعه بعد اخری ما رو تو گورستان شکمش جا داد و مراحل مضغ و بلع و هضم و تحلیل رو انجام داد و هممنو به همراه ما یتعلق به از نمازخونه بیرون کرد. دیگه بقیه ش گفتن نداره...
آزاردهنده س که بعضی وقتا تو گیجی و سردرگمی بمونی. بعضی حرفا هستن که نباید به هیشکی بگیشون. بعضی حرفاهستن که باید بگی ولی کی نیست که بهش بگی. واسه همین این حرفا رو باید بریزی تو خودت. تو خودت نگهشون داری و اونوقت فقط خودت بدونی و خدا. خودت بدونی و این قلب شکستت. خودت بدونی و این ذهن پریشون. خودت بدونی و اون اشکات. ولی بعضی وقتا نمی تونی بذاری حتی همون دونه های سرد روی گونه هات جاری بشن. چون اونوقت باید جواب پس بدی. بابت تک تکشون. بابت چشمای پف کردت. بابت صورت سرخت. دلم می خواد برم یه جای خیلی خیلی دور که هیچ کس نباشه. هیچ کس نباشه که حرفاتو بشنوه و اشکاتو ببینه. اونوقت اونجا زیر بارون تا جایی که دلت می خواد می تونی داد بزنی و گریه کنی. شاید یه کم خالی شی. شاید یه کم دردات فرکش کنه. ولی این چه خیالاتیه که داری؟ تو تو این خونه حبس ابدی! می فهمی؟! حبس ابد! تنها کاری که می تونی بکنی اینه که یه بارون شدید گیر بیاری و تا جایی که می تونی زیرش زار بزنی.
بعضی حرفا هستن که واقعا دل گرمت می کنه. مثه حرفای پدرت:" تو واسه من عزیزترینی! عذاب کشیدن تو واسه من خیلی سخته!" با اینکه چهره اش ایم چیزا رو نمی گه ولی باورش دارم. حرفاش از ته دلشه. با اینکه دورت پر آدمه و به ظاهر خیل یخوشحالی ولی از تو تنهایی. ظرف درد و دل همه ای ولی خودت کسیو نداری که باهاش درد و دل کنی. از ته دل می خندی و باعث خنده ی دیگران میشی ولی روحت و وجودت غمگینه. همه باهات راحتن ولی تو با هیشکی راحت نیستی. همه فکر می کنن همه چیو فراموش کردی ولی همه به ظاهر فراموش شده هاس که داره اشکاتو در میاره. داره داغ دلتو تازه می کنه. یه عالمه حرف عذاب آور، يه عالمه زخم زبون، يه عالمه چهره ي ... گفتنش سخته... پ.ن: شعر خوشبختيت آرزومه از سيامك عباسي پس زمينه اين متنه. پ.ن: همه در خواب بودند كه خاكسترم را باد برد. اكنون نه چيزي از من مانده و نه از.... ۱۹.۱۰
روزگاری جاده بودم جاده ای غرق تردد جاده ای کز رفت و آمد لحظه ای خالی نمی شد من که بسیاری غریبان را به آبادی رساندم عاقبت خودماندم و ویرانه و تنهایی خود آهسته بیا! باز هم که فراموش کرده ای کجا آمده ای. اینجا قلب من است. آهسته! این قلب شکسته است! نگاهی کن! ببین درهای قلبم بسته است. شاید باز هم بی وفایی مثل تو پشت دیوار قلبم نشسته است! آمده ای که بگویی پشیمانی؟ اما هنوز چند ماهی بیش نیست که از آن روز گذشته. آتش دلم همچنان در حال سئختن است. بگذار خاکستر شود بعد بیا و دوباره دلم را بسوزان. بگذار گونه های پر از اشکم خشک شود بعد بیا و دوباره اشکم را دربیاور. آهسته! قلبم بدجور شکسته. دوباره آمده ای که به این دل خسته چه بگویی؟ آمده ای دوباره قلبم را بشکنی؟ یا باز هم دل تنهایم را به بازی بگیری؟ بی خیال! با تنهایی بیشتر رفیقم تا تو. بگذار در حال خودم باشم. به تنهایی بیشتر نیاز دارم پس بگذار با تنهایی تنها باشم. در خلوت خودم با غم ها بمانم. نمی خواهم دوباره بازیچه دست این و آن شوم. سلامتی اونی که رفت... سلامتی اونی که قلبمو شکست.... سلامتی منی که قراره همیشه تنها باشم... ۱۷.۱۰
امروز امتحان آمادگی دفاعی داشتیم بعد دو تا امتحان حفظیه عربی و جفرافی. شاهد سوتی هایی هم بودیم:
سوتی ها رکورد دار معروف سارا بانو: مثله رو گفت مشه. گازو گفت قاز. بوی گیاهو گفت بوی گُه. تهوع آورو گفت تحول آور و سیگارو گفت سیگور خودم: مدرسه رو گفتم مسدره. سوزشو گفتم شوژش. اینم از سوتی های امروز
ما امروز امتحان جغرافی داشتیم و به دلیل اینکه درس جغرافی یه درس کاملا حفظیه همه مخشون تابیده بود و به همین دلیل شاهد سوتی هایی از سارا بانو، خانوم زهرا، مونا، عبدو و خودم بودیم:
رکورد دار: سارا بانو: روستاهای متمرکزو گفت مرتکمز. روستایی رو گفت رُستایی. بویر احمدو گفت بویرر احمد. خانوم زهرا: سکونت گاهو گفت شکونت گاه. جیوه رو گفت جیجه. نقتی رو گفت مفتی. مونا: تبریزو گفت تربیز. عبدو: گنبدی رو گفت قنبدی. اوغات فراغتو گفت اوراق فراغت. و در آخر خودم: خوزستانو گفتم خورستان. تکله ماکانو گفتم تله کامان. گرمو گفتم امر. تمام اینا بر اثر خرخونی شدید امروز ما و همچنین داشتن امتحانای حفظی پشت سرهم به وقوع پیوسته.
آره عاشقت میشم، آره لایقت میشم
اگه تو بزنی به دریا آره قایقت میشم آره عاشقت منم، آره لایقت منم آره زندونی زندون دقایقت منم اونکه تو رو دوست داشت یه دفه تنهات گذاشت رفتش با یکی دیگه یاد تو رو جا گذاشت اون که می گفت همیشه زندگی بی تو نمیشه حالا چی می خوای بگی رفتش واسه همیشه اونی که دوست داره تنهات نمی ذاره بدون اونکه دوست داره هیچ وقت تنهات نمی ذاره اونکه دوست داره هیچ روزی تنهات نمی ذاره ائنکه عاشقته اشک توی چشمات نمیاره اونکه گفت عاشقت میشم اینجا روبه روته آره اون منم که واسه دیدن تو بی قراره سعید کرمانی ۱۲.۱۰
زندگی یک بازی دردآوراست زندگی یک اول بی آخر است
زندگی کردیم اما باختیم کاخ خود را روی دریا ساختیم لمس باید کرد این اندوه را بر کمر باید کشید این کوه را زندگی را با همین غم ها خوش است باختیم و هیچ شاکی نیستیم بر زمین خوردیم و خاکی نیستیم از روزی که نامت ملکه ذهنم شد احساس م یکنم جمجمه ام باشکوه ترین امپراطوری دنیاست. قطار می رود... تو می روی... تمام ایستگاه می رود... و من چقدر ساده ام که سالهای سال در انتظار تو، كنار اين قطار رفته ايستاده ام و همچنان به نرده هاي ايستگاه تكيه داده ام! مثل كشيدن كبريت در باد ديدنت دشوار است . من كه به معجزه عشق ايمان دارم؛ آخرين دانه ي كبريتم را هم در باد مي كشم. هر چه باداباد! دفتري بود كه گاهي من و تو در آن از غم و شادي و روياهايمان مي نوشتيم. از گلايه هايي كه از دنيا داشتيم. من براي تو نوشتم: اگر با تو قرار بگذارم، تا ابد خواب به چشم من نخواهد آمد. كه اگر به دلم دل بسپاري و اگر همسفرم شوي تا فراسوي خيال تو را خواهم برد. تا آنجا كه تو باشي و من و عشق و خدا! تو براي من نوشتي: من كه تنها بودم با تو شاعر شدم. گريه كردم. تا عشق رفتم. من هر بار نوشتم با تو خوشبخت ترين انسانم. ولي افسوس ديري است نه قلم دست تو مانده نه من! خواستن هميشه توانستن نيست. گاهي فقط داغ بزرگي است كه بر دل مي ماند. رفت و آمد. رفت و آمد. آنقدر رفت و آمد که یادش رفت چیزی به نام ماندن هم وجود دارد. یادت است زیر گنبد کبود تو بودی و کلی آدمای حسود؟ ژتقصیر همون حسوداس که حالا هستی ما شده یکی بود و یکی نبود. کاش همیشه در کودکی مانده بودم تا به جای دلم سر زانوهایم زخمی می شد. چه تقدیر بدیست! من اینجا بی تو می سازم و تو آنجا با او می سازی...! وقتی نیستی با دیدن هر صحنه ی عاشقانه ای احساس یک پرانتز را دارم که تمام اتفاقات خوب خارج از آن می افتد. مرا به ذهنت نه، به دلت بسپار. من از گم شدن در جاهای شلوغ می ترسم. برگرد. یادت را جا گذاشته ای. نمی خواهم عمری به این امید باشم که که روزی برای بردنش برمی گردی. گفتی که دگر در تو چنان حوصله ای نیست گفتم که مرا دوست نداری گله ای نیست رفتی و خدا پشت و پناهت به سلامت بگذر بسوزد دل من مسئله ای نیست ۱۰.۱۰
خيلي وقته دلم مي خواد بگم دوست دارم
بگم دوست دارم..... بگم دوست دارم از تو چشماي من بخون كه من تو رو دارم فقط تو رو دارم بي تو كم مي يارم نبينم غمو اشكو تو چشمات، نبينم داره مي لرزه دستات نبينم ترسو توي نفس هات ببين دوست دارم منم مثل تو با خودم تنهام، منم خسته از تموم دنيام منم سخت مي گذره همه شبهام، ببين دوست دارم دوست دارم وقتي كه چشماتو مي بندي با من به درداي اين دنيا مي خندي آروم ميشم بگي از غمات دل كندي بيا به هم بگيم دوست دارم دوست دارم من اون چشماي قشنگتو دارم واست مي خونم اين آهنگتو هر چي مي خواي بگو از دل تنگتو بيا به هم بگيم دوست دارم بابك جهانبخش *پ.ن: نمي دونم چي بايد بگم............ خودت بقيه شو مي دوني ۲.۱۰
|
About![]()
دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم...... دلت را می پویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد... از هر آینه ی توبه تو گذشته ام.... می روم که خویش را با خود بیاورم.............! Archivesبهمن 1390دی 1390 آذر 1390 آبان 1390 مهر 1390 شهریور 1390 مرداد 1390 خرداد 1390 اردیبهشت 1390 فروردین 1390 اسفند 1389 Links
الناز |